امــــــــیر رضـــــــــاامــــــــیر رضـــــــــا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
محمد پارسا محمد پارسا ، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

امیـــــررضـــــا جون ومحمد پارساجون

سفر به چادگان

  پسر کوچولوی نانازم سلام سلام صدتا سلام ده روز دیگه امیررضای مانه ماهش پر میشه...خدایا شکرت که گل پسرم بزرگ شده..هر روز کارای جدید یاد میگیره و روز به روز شیرین و شیرینتر از قبل میشه...خـــــــــداجـــــــونم شـــــــــــــــکرت تقریباً تمام وقت مامان با شما پر میشه وشما اونقدر شیطون شدی که مدام باید دنبالت اینور واونور بیام راستی دندون چهارمت هم در اومده(پایین)مبارکه ومبارکه ،مدت طولانی تری بدون کمک می ایستی موقعی که صدای آهنگ میشنوی دس دس و سرسری می کنی و دس که میزنی میگی د- د- جمعه ٨ شهریور بهمراه آقا جون اینا وخاله جونا رفتیم دهکده تفریحی چادگان،مهمون خاله اعظم اینا پارسال تابستون هم وقتی چهار ماه بود تو دلم بودی رفتی...
15 شهريور 1392

تعطیلات اخر هفته

سلام هستی من..... امیررضای عزیزم مامان الهی فدات بشه دوباره سرماخوردی دیروز پیش دکتر نوریان بردیمت ودارو داد امیدوارم بهت بسازه زود زود خوب خوب شی امید زندگی من چهارشنبه٣٠مرداد٩٢مام آش دندونی شماروپختیم.... وداستان از این قراره................ عصر سه شنبه طبق معمول همیشه یه لیست بلند بالا از نیازای خونه رو نوشتم ودادم دست بابایی.... وسبزی اش وغیره وذلک هم تو این لیست بود منظورم این بود که باید ایناروبخریم اما نه اون شب.... خلاصه بابا رفت و١٠ونیم شب برگشت...با یه عالمه خرید از جمله ٨کیلو سبزی من این وسط وبابایی وشما ......واین شد که ناخواسته استارت آش شماخورده شد ودداجون و زنمو وجیهه اومدن کمک والبته دایی علی و اجی فاطمه هم...
6 شهريور 1392

شیرین تر از عسل

سلام پسرک شیرینم....عزیزدل مامان امروز ٨ ماه ویه هفتته!!!!واقعا چه زود گذشت ازاین روزای قشنگ بگم که چه شیرین ودوسداشتنی تر شدی...زودی یه چی یادمیگیری وبعدشم فراموش میکنی مثلا سرسری رویادت رفته وکمتر از قبل دیگه دس دسی میکنی تا لباس بیرون  میپوشم فوری میای طرفم واونقد نق میزنی تا بغلت کنم ....عاشق بیرون رفتنی شنبه بردمت بهداشت واسه کنترل خوشبختانه وزنت اومده بود رو نمودارو٧و٦٠٠بودی من از این بابت خیلی خوشحال شدم شبش مهمون داشتیم آقاجون اینا وعموها وعمه ها....شما پسر خییییییییییلی خوبی بودی واصلا اذیت نکردی ساکت واروم  فک میکردم خوابت میاد اما بمحض اینکه مهمونا رفتن شروع کردی به جیغ ودادو خوشحالی وقه قه زدن اصلا نمی...
29 مرداد 1392

گل پسرم هشت ماهگیت مبارک

سلام نفسم...من بازم اومدم بعد مدتها گل نازم این یه هفته دوباره رفتیم خونه اقاجون وکلی بهمون خوش گذشت ...دوشنبه با خاله اینا رفتیم وبابایی هم پنجشنبه بما پیوست...ودیروزم که کلا خونه اقا جون(بابایی)بودیم پیش داداش امین کلی بازی میکردی وهمش دادا دادا میکردی خاله هارو هم دیدیم ...مهمونی تولدیاسمن(نوه خاله مامانت)رفتیم واونجام کلی دلبری کردی  اپسرگلم این مدت کلی شیطونتر شدی....از خواب که بیدار میشی چار دست وپا از اتاقت بیرون میای وبه همه جا سرک میکشی دست زدن یاد گرفتی ومدام داری دس دس میکنی قلبون دستای کوچیکت برم که وقتی دست میزنی صدا دارن به جایی تکیه میدی وسرپا میشی...عاشق گوشی تلفنی ومدام طرف میز تلفن میری گوشی رو برمیدار...
23 مرداد 1392

رویش اولین مروارید گل پسرم

امروز یه چیز محکمی          خورده به قاشق غذا امیر رضا از دهنش                شنیده تق تق وصدا پیدا شده تو دهنش             یه دونه دندون سفید مامان دید واز خوشحالی      یه جیغ کوچولو کشید عزیز دل مامان دقیقا تو هفت ونیم ماهگیت دندون دار شدی هوووووووووووووورررررررررااااااااااا امیدوارم همیشه دندونای سالمی داشته باشی ودقیقا وقتی داشتم سوپتو میدادم صدای تق تق شنیدم ودادزدم مبارکه مبارکه وبابام کلی ذوق کرد جشن دندونی شمام ب...
7 مرداد 1392

روزانه....مادرانه!!

پسر خوشگل من "من اومدممممممممممممم عزیزدلم سلام ....اومدم بعد از ده روز غیبت یه کم بنویسم.....گل نازم هفته پیش بردمت بهداشت برای کنترل ٧ ماهگیت،وزنت ٧و١٠٠بودوقد ٦٨ .....متأسفانه وزنت از ماه پیش کمتر شده بود خیییییلی ناراحت شدم قرار بود بریم خونه آقاجون اما قبلش بردمت پیش دکتر خردمند هم واسه نگرانیم واسه وزنت وهم سرفه هات که تمومی نداشت....... اما دکی گفت هیچ مشکلی نداری وحتی گفت وزنتم خوبههه....خـــــــــــــــــداروشکــــــــــــــــــــــــــــر وما ساعت ٢ بعدظهر رفتیم سپل شب خونه عمه مهناز وبعد خونه اقا جون....بابایی صب برگشت ومن وشما موندیم تو این یه هفته به هر دومون وخصوصا به شما خیلی خوش گذشت....همش بغل ددا جون وخاله جون بودی...
7 مرداد 1392